امروز که از سر کار میرم خونه
شاید مادرم رفتارش مشکوک بشه
شاید بابام با ایما واشاره صحبت کنه با مادرم
شاید برادرم و مادرم برن تو اتاق خواب و بیان
مثل هرسال
مثل یک تکرار
یک تکراره دوست داشتنی وزیبا
تکراره یک دوست داشتن یک دور هم بودن
یک تولدت مبارک
شاید امسال برای اخرین باری که خونه ی پدرم هستم واسم سنگ تموم بذارن
نمیدونم همه ی اینها شاید هایی هست که اگر نباشن هم هیچی عوض نمیشه
نه از دوست داشتنشون کم میشه نه از محبت و علاقه ای که به خانواده ام دارم
من امسال توقع هیچ کادویی از پدر مادرم ندارم به خاطر خرجی که بابت جهیزیه روی دستشون گذاشتم
به خاطراینکه هر دونه از زحمت هایی که واسم کشی
آدما اگر تو زندگیشون امیدواری نداشتن اصلا نمیتونستن یک لحظه زندگی کنن.
میشه گفت بیشتره این خودکشی ها
و خسته شدن ها بیشتر دلیلش امید نداشتن به اینده است
و از ناامیدی به این مرحله میرسن...
این بحث امیدواری به تولدم تاحدودی مربوطه ،
به خاطراین که دوستای گروه وبلاگ نویسا توی تلگرام منو به عنوان یک ادم امیدوار تحسین میکردند.
روزی که پست تولدم رو گذاشتم ،رفتم خونه و باخودم میگفتم پس کیک کجاست درب یخچال رو باز کردم ولی بازم خبری از کیک نبود .ساعت به 9 شب رسید و مادرم گفت بریم خونه ی مادربزرگت گفتم باشه و تو دلم میگفتم حتما اونجا برام کیک گرفتن ...
وقتی رفتیم از در داخل نمیرفتم میگفتم من خجالت میکشم
پنجشنبه ظهر که رسیدم خونه دلم خواست یه تغییری به این هفته ی پر کارم بدم
تصمیم گرفتم کیک درست کنم ژله درست کنم و یکم برای خودم خوش بگذرونم
خانواده هم که شمال بودن و منو برادرم تنها بودیم
کیک پختم در حد المپیک فقط شعله تنظیم نبود یکم کج وماوج شد
ژله توی طالبی درست کردم امتحانی بود ولی جالب شد داداشم خوشش اومد
نیمه ی شعبانمونو به این صورت خوش گذروندیم
جمعه هم با دوست جانم یار غارم رفتیم نمایشگاه کتاب
دومین سالی بود که تو شهر افتاب برگزار میشد و به نفع ما بود چون به مترو شهرری نزدیک تره و زود تر میرسیم خونه و امکان نداره کسی بره نمایشگاه کتاب وخسته برنگرده بس که باید دور بزنیم
از ظاهرش خوشم
چه قدر باید بنویسم وپاک کنم تا بخوام یه حرفی رو تو دلمه بگم ؟
نمیدونم از خستگیه زیادیه یا از زیاد بودنه خستگی خودتون تفاوتشون تشخیص بدین
فیلم سلام بمبئی خیلی هم قشنگ بود هرکی گفته چرته طعم دوری از عشقشو نچشیده
پا به پای این فیلم گریه کردم و با شادی هاشون خندیدم
از اونجایی هم که پدرم یه چند سالی با هندی ها زندگی کرده و کتاب گفتگوی هندی داریم
گاهی واسه رفع دلتنگی یه نگاهی بهش می اندازیم و جالبه برخی لغاتش از ذهنم رفته ولی هنوز شمارش 1 تا 20 رو یادم نرفته
اک-دو-تین-چار-پبج-چه-سات-آت-نو-دس-قیارا-بارا-تورا-چودا-پوندرا-سولا-ساترا-آترا-اونیس-بیس
شاید به این علته که یه ارتباط عاطفی بینه منو فیلم
روز پنجشنبه جنابه یار رسیدن تهران
واسش کیک زبرا و ژله راه راه درست کردم
ولی از بس که خسته بودم چون از سرکار میومدم دیگه جون واسه شام گذاشتن نداشتم خانواده هم جایی ختم رفته بودن شام دعوت بودن وباید برای خودمون دوتا غذا درست میکردم
به همین ترتیب شد که به شوهری با هزارتا خجالت زنگ زدم که یکم سوسیس میگیری شام بخوریم
ایشون هم دستشون درد نکنه سوسیس و قارچ ونوشابه ومخلفات گرفتن یه شام دو نفره خوشمزه خوردیم و برای صبح جمعه اماده شدیم .
جمعه صبح اولین کاری که کردیم رفتیم رای دادیم و با مادرم و شوهری رفتیم شهر فرش
فوق العاده از محیط شهر فرش راضی ام چند باری هم رفته بودم برای دیدنه مدلها
این سری
هم اکنون صدای بنده رو ساعت 5صبح از زیر پتو میشنوید
دوتا خبر خوب دارم
1- ماشین داداشم پیدا شد تو جاده ورامین البته هنوز ماشین به دستش نرسیده و ندیده عمق فاجعه چه قدره ولی همین که پیدا شد خداروشاکرم ...
2- کارمند جدید آوردیم از دیروز میاد و منم سخت و فشرده مشغول کار یاد دادن هستم ممکنه اخرین روزهای سرکاررفتنم باشه...
از اونجایی که این خانم رو میشونم پای سیستم تا کار یادش بدم نمیتونم با سیستم بیام وبلاگ ومجبورم با گوشی بیام پیام بذارم ...
خبرهای خوش دیگر در راه است...
برچسبها: کارمند, ماشین♥مــاه بــــــانو♥ |سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ | 5:24 |
لعنت به اون دزد
داداشم ماشینشو تحویل گرفت
ولی تحویل نمیگرفت سنگین تر بود ،همه چیشو باز کردن بردن نامردا
خداازشون نگذره تازه قسطش تموم شده بود
حتی باتری ماشین هم بردن سیستم صوتی و دزدگیر و ... جای خود داره که کلی هزینه اش بود
اخه بگو نامرد چرا دیگه شناسنامه و کارت ملی و بیمه ماشین رو میبری؟؟
بنده خدا داداشم خیلی اعصابش قاتیه تو خونه از ترس اینکه حالش بد نشه به روش نمیاریم تا اروم باشه
برچسبها: دزد♥مــاه بــــــانو♥ |چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶ | 14:36 |
روز پنجشنبه 11خرداد اخرین روزی بود که رفتم سرکار
قرار شد دیگه از شنبه اش ترک کار کنم و شوهری هم مرخصیش اوکی شد
واومد تهران و با مادرم و شوهر بدون حضور پدرم که جای خالیش حس میشد
و به دلیل زیاد بودنه حجم کارهاش نتونست باهامون بیاد و راهی شمال شدیم
و این چند روز و شمال رفتن خیلی بهم چسبید
خیلی اتفاق های خوبی افتاد ، بهترینش دیدنه محبوبم بود
محبوب جان از بچه های دوست داشتنیه وبلاگ رو بالاخره از نزدیک دم دریا دیدم و خیلی لطف داشت به من و خجالت زده ام کرد با اینکه یه دفه ای بهش خبر دادم دارم میام ولی بنده خدا واسم یه سری خوراکی وهدیه کنار گذاشت که خیلی شرمنده اش شدم ... مرسی محبوبمم
از شمال هم روز
برچسب: مقدمه,عروسیمسافرت, نویسنده: حسین فلاح تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:44
خب خب عارضم به خدمتتون که روزه بدجور منا بُردِس
اومدم اینجا تا به کارهام برسم و بیشتر دارم به کارهای شوهر میرسم خخخ
چندروز یه بار میریم یه سر به خونه میزنیم و سم پاشی میکنیم که سوسکی مورچه ای چیزی اگر داره بیاد بیرون
من روی مساله ی حشرات یکم حساسم این اخلاق رو از مادرم به ارث بردم حتی خونه ی نو و تمیز رو هم باید سمپاشی کنم واسه ی اطمینانه بیشتر
در رابطه با مزون هم چندتایی مزون رفتم ولی از اونجایی که از پرو کردن و دراوردنه لباسا درعذابم و روم نمیشه همش خجالت کشیدم و همه شون میگفتن عروس تهرانی که خجالتی نمیشه
اولین مزون که رفتیم توی پروین بود یه مزون ساده و کوچیک و اما مسولینی مهربون و خوش